جرجیس
Sunday, February 7, 2010
یارنوشت / 3
بسم الله العلیم
خدا می داند از شدت چیزی، حال م دگرگون می شود. حرف هایی می زنم که نمی فهمم. کارهایی می کنم
خدایا، بفهمان م.
posted by هاتف at
7:33 AM
>0 comments
یارنوشت / ۲
آنچه هستم، ربط دارد به تبیینی که هیدگر از «افتادهبودن» آدم در این جهان داده بود – و دیگر اگزیستانسیالیستها، هم؛ که ما «رها شدهایم». حالا از منظر دیگری، من رها شدهام. اصل با من نیست – و من چون اصل نیستم، نیستم. اگرچه فکر میکنم میاندارم. اگرچه بیشتر «میل» دارم – نه «میان».
چون اصل نیستم، میخواهم بروم یکی از دو سو (به دلیل همان میل؛ به اصل)؛ و چون هر دو سو یکاندازه تاریکند و یکاندازه روشن، یا بهتناوب تاریکروشن، نمیشود. برزخ، تونلیست – خندقیست. کثیف میمانی و فرصت نظافت نداری – پاکیزهگی ویژهی اصلهاست. گفت : چرا همیشه مرا در ته دریا نگاه میداری.
برزخی، تنهاست. یک عکس، زور سالها دارد و، سدههام.
آنقدر باشد که بیا؛ و همانقدر باشد که برو. و من نوشتههایم را میزیم.
posted by هاتف at
2:00 AM
>0 comments
Wednesday, January 27, 2010
یارنوشت / ۱
.
بین، بین ِ مابین، بین آنچه بین ِ منست و ماست، هستهست سختتر از قلههای خلج؛ سختتر از صخرههای اخلمد؛ به خشونت درّهتنورهی اندورخ – که همچوناو چنگ کشیده از قطع ِ دو دیوارهش تنور بلندی تا خود ِ سفت. سالهاست پس رفتهام ولی این سفت، سختست هنوز – با همهدلبستهگی که حاشیه دارد، بیش وُ بیش، این سفتم.
.
بیام حاشیه را نمک بریزم و حول، در خون، ساحل شود. موج از هر کنار – سفت ِ میان، میداندار.
.
زُشکمال – آنچنان که سناباد تا سونورای مکزیک و سینای آفریقا سندبادی کند. سخت میمانم و چهره میگردانم (به تدبیر) – حاشیه.
.
بچهی مشهد در بینالود میمیرد.
.
چشم پلیدی دارم.
posted by هاتف at
1:54 AM
>0 comments
Monday, January 18, 2010
... ... ...
داوودجان
میدانم شاعر گفته هر عزیزی که میرود، تکهای از ما را با خود میبرد. چند بار هم تجربه کردهام. ... نمیدانم
خواهر تو خواهر همهی دوستان توست. اندوهگینیم
posted by هاتف at
12:22 AM
>0 comments
Saturday, December 26, 2009
دیباچه بر کتابی که درخواهد آمد
حالا که دارم گروهی از این نوشتهها را به کتاب میسپارم، حس میکنم نمیتوانم حسشان کنم. نقب را گم کردهام. ولی حس غریبی هست که میگوید چیزی را، جایی را گم نکردهای – درش گم شدهای؛ در نقبی. نفهمیدم این نقب کی این همه دراز شد. کی این همه فرعی اصلی شد. من راست رفته بودم. طول زندهگیی من همیشه کمربند بوده دور مشهد. مثل سیاره وفادار بودهام شهاب نبودهام گذری باشم. سوی چشمهای من خواستهنخواسته همیشه خم شدهاند. سیاهچال که نور دورش چرخ میزند برمیگردد توش دیدهاید؟ سیاهچالم بوده مشهد. سوی چشمهام هروقت خواسته تا نیشابور را ببیند چرخیده دوباره افتاده توش. حالاها که در تهران بودهام این چندسال، خواستهام از بیرون نگاه ِ سناباد کنم، مادرجان ببینم و شهلا ببینم و خلیل و حرم، ظهر عاشورا ببینم و دسته و علم، مردهای گندهی مشهدی با پاهای زوری و پیراهن توری که ماهیچههاشان را بزند بیرون توی چشم جماعت، و عبور کند از آن طرف برسد به چشم کسی که خیرهست جایی، حالاها که خواستهام نگاه ِ سناباد ِ از بیرون کنم، میبینم جز سناباد نبوده هیچوقت دور و برم. چیزی از تومْ توم میکشد. سیاهچال توی سینهی خودم بوده. سناباد خود ِ منم. منم سناباد ِ ناطق. سوم، کمربند مشهدست و سگک، سفتست هنوز.
اینها که نوشتهام؟ شعر اگر اینها باشد ارج و ورجی ندارد. اگر اینها شعر باشند هم. نه شعر اینهاست (برای آبروش هم که شده) و نه اینها شعر (گو به حکم آبرو). بودنهای گاهبهگاه مناند که شکل واژه گرفتهاند و هرگز، هرگز تا مرز عبارت نرسیدهاند حتا که شاید جمله شوند. هرچه جمله در اینها هست، کلمهست؛ جمله تمامست و تمام اینها روی همْ هم ناتمام. کمربند راه دور نمیرود. گو مشهد باد کرده باشد این سالها. گو کمربند جا باز کرده باشد – فشار ِ بیشتر میدهد شهر را. شهر میخواهد بترکد و کمربند میگوید نترک. مشهدی سفت و ایستاده باد میکند و هرچند سال، گو قاسمآباد هم شهری شده باشد، حتا قاسمآباد. رضاشهر رفته باشد تا چسبیده باشد به تپههای مغرور آب و برق. خواجهربیع دست انداخته باشد به گردن جادهی کلات. شهرک ابوذر چشم داشته باشد به بهشت رضا. جادهی نیشابور پهن شده باشد پت داده باشد به صحرای خاک رس ِ اطرافش. جادهقوچان رسیده باشد تا خود ِ قوچان – بگو بجنورد.
مشهد من از کوهسنگی که میرود، ته ِ تهش برسد به خواجهربیع، با چند کوچه از سناباد و عشقی و امیرکبیر و سیمتریها و سهراه ادبیات و آبکوه و ازینورْ ایستگاه سراب و چارراه ِنادری، من تمامام. پس چرا تمام نمیشوند اینها؟ چه کنم که جمله بگیرند؟ مشهد من حتا به ایرجمیرزا نمیرسیده. آنهمه سال مشهدی بودم و اطراف بلوار وکیلآباد برایم مشهد نبود؛ بلوار، صرفن طریقی بود برای رسیدن به شاندیز و طرقبه و نقندر و زشک و جاغرق. کجای راه ماندهام که توزردم؟ این خورشید از کجا درآمده که خواب ندارم شب ندارم؟ چه کنم جمله بگیرم بابا؟ میرفتی شناسایی، با تریل و بیش، که یاد من به سرت بود صورت مامان به صورتت، یاد من کجا جا ماند؟ باباجان، لشکر پنج نصر شکست خورد. سر حجتْ زرینی که رفت خطوط چهرهی حامدت گم شد. هروقت که مجروح آمدی روح آمدی. کدام تن را بغل کنم؟ عمو مهدی فرودی که گم شد ما گم شدیم. مفقودالاثر کجاست؟ من مفقودالثمرم. هرچه مینویسم کلمهست. هرچه درازتر مینویسم آب بگیرم به نوشته آب میرود نوشته. رفتند فکر کردند رفتند – نفهمیدند بردند.
مادرجان ظهر عاشورا نماز میخواند. خلیل گریه میکرد. شهلا قیمه میپخت. مادرجان و خلیل و شهلا گریه میکردند. کجا مشهد نیست؟ یک جفت چشم و چهقدر سناباد؟
یک جمله توانسته باشند بشوند اینها، میروم بلوار ملکآباد تکچرخ میزنم. یک فعل – یک کار بکنند همهی اینها میروم کوهسنگی روی آن قبر میانیی دو کوه یک شب میخوابم. میپرم توی استخر. یک خانه را دوبار میخرم. خانههای مشهد را دیر میشود سند زد – اسم ِ نو را سُر میدهند. بار اول یک خانه را میخرم سند هم میزنم. یک کلمه، یک فعل، یک جمله. مادرجان هرچه میگفت جمله بود. جملههای بلند – کامل مثل خربزه شیرینش. گریههای خلیل و قیمههای شهلا جمله بود – کفشهایی که حاجخلیل سیار در چارراه نادری میدوخت، ترکیی زنجانیی شهلا و مشهدیی صاف مادرجان، ظهرهای جمعه و وقت نماز مغرب ِ خانهی شهلا و خلیل، کوچهی سناباد ِ پنج مادرجان، بادمجان ملکآباد تمامست. پیشکش. بهشت.
posted by هاتف at
2:07 AM
>0 comments
Thursday, December 24, 2009
نامهی مهدیی یوسفی؛ وقتی آموزشی بودم
Labels: حافظه, حدیث نفوس, مهدیی یوسفی
متن نامه
آنچه بیهودهگی را افزون میکند نومیدیی عمیقیست از تغییر در ماده و سرنوشتی که مانند و مثلیست از لکههای منتشر جوهر.
تصویرهایی که فقط بهسبب انکار مصرانهی دیگر حواس حاصل شده است، زمان را چون گویی شیشهای یا یک حجم هندسی به من نشان میدهد و مرا به این یقین میرساند که «هیچ» انگاره نیست که دفعتن در هجوم عوضیی مخیله رهایش کنم و نیستانگاریی منتظمی را در خودم به تماشا بنشینم. بلکه کاملن برعکس، این منم که در نظامی نمیدانم چندوجهی و چهگونهشناختی، اما ملموس، برای واقعیتی موجود و بطئی شکل عوض میکنم و آنچه به من محول میشود، قرینهشدنست. من و پیرامونم رابطهای قرینهساز با هم داریم. من جزئی از یک هندسه، یک تکهی منتظم و ازپیش تعریفشده با جایگاه ِ سازمانیی مشخص در هستیی عینیی خودم هستم.
مدام از خودم میپرسم عینیت یعنی چه؟ آیا نباید شیء عاری (عادی؟) شود؟ دیدن مستلزم گنگشدن است. آیا میشود هم لقمه گرفت و هم دید؟ یا دید و فقط دید؟ در کدام لحظهی جادویی شیء دیده میشود بیآنکه در فرایندش دلالت کند بر حضور ِ خیرهی حافظه؟
از بدویت زبان چیزی در نوشتههای ما کمست. کلمه آن خیرهگی و تازهگیی غارنشینیی اولیه را ندارد. شگفتی از آن گرفته شده. هست اما کرخت شده!
نگاه میکنم میبینم خیلی وقتست جا نخوردهام. زمین خوردهام؛ پشت پا خوردهام – اما جا نخوردهام.
و دست آخر اینکه من برای سرزندهگی حیرت میخواهم؛ حیرتی که از خودم بیرون شوم – همین!
حامدجان؛ حتمن با من تماس بگیر! فوری.
posted by هاتف at
4:58 AM
>0 comments
Wednesday, November 25, 2009
سرنوشت، پسنوشت، پیشنوشت، پَرنوشت
دیدن ِ بعد ِ چند سال ِ یک آدم، آدمی که در آدمیی تو آدمی کرده باشد – در ناآدمیت هم، یکجور گفتن ِ بعد ِ چندسال ِ حرفیست که در حرّافیی تو باشد؛ در سکوتت هم. برای نوشتن از همچه آدمی، باید همچو حرفی زد. ولی همچه حرفی لابد معطوفست؛ معطوف به آدمی. و ولی با حرفهایی که معطوف باشند، فقط میشود حرف ِ معطوف زد. حرف معطوف ولی همیشه همزمانیست؛ هرگز درزمانی نیست. چون چهطور میشود از چیزی نوشت که در زمانی بوده وُ دیگر همزمانت نیست؟ هرچه معطوف بنویسی، لابد اشاره دارد به قدیم. ولی تو حالایی. قدیم نیست. هرچه معطوف دارم، از حالام دارم. حرف غیرمعطوف ولی، کار من نیست.
پسنوشت
امروز، بعد سالها، حس کردم دیدم – عکسی در مجاز. انگار این مَجاز، بیشتر از هر چیز، نشان ِ نامُجاز دارد. قهرمان تای چی شده بود. در هنگ کنگ مدال گرفته بود – باسلاح وُ بیسلاح – دوطلا. آنوقتها کاراته کار میکرد. عجیب ماجرا اینست که بیخیال دیدمش. بیخیال نگاه کردم وُ بیخیال صفحه بستم. کار دارم – زیاد وُ زیاد. پای تکواندوی خودم روی هواست.
پیشنوشت
باید خراب ِ گرفتن
آب بریزم در خواب ِ طاهره
که از تارهای گرفته
بو میشود وُ – میرود.
پَرنوشت
قرةالعین را که بال میزنم – کربلام – پیچیدهی عباسهای سیاه
و تیر – از الیاف بلندم میسازم.
posted by هاتف at
1:02 AM
>2 comments

